احساسات . روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان
کردند.
اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند. زمانیکه دیگر چیزس از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت
تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد. در همین زمان او از ثروت با کشتی یا شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک
خواست.
“نه نمی توانم. مفدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست. من هیچ جایی برای تو ندارم.”
عشق تصمیم گرفت که از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد.
“نمی توانم عشق. تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی.”
پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد.
“آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم.”
” بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم.”
صدای یک بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد. هنگامیکه به خشکی رسیدند
ناجی به راه خود رفت.
عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود پرسید:
واما داستان دوم ...

نا مه اخر شب عروسی(داستان عشق)
شب عروسیه ، اخره شبه، خیلی سروصدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباساشو عوض کنه
هرچه منتظر شدن برنگشته در را هم قفل کرده . داماد سراسیمه پشت در راه میره داره از نگرانیو ناراحتی
دیوونه میشه.مامان بابای دختره پشت در داد میزنن:مریم دخترم دراباز کن.مریم جان سالمی؟؟؟؟ آخرداماد
طاقت نمیاره با هر مصیبتی درو میشکونه میرن تو. مریم ناز مامان و بابا مثل عروسک کف اتاق خوابیده
لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ولی روی لباش لبخنده ! همه مات و مبهوت دارن به این صحنه نگاه
میکنند. کنار دست مریم یه کاغذهست ،یه کاغذی که با خون یکی شده.بابای مریم میره جلو هنوز چیزی رو که
میبینه باور نمیکنه،بادستایی لرزان کاغذو برمیداره باز میکنه و میخونه:
سلام عزیزم دارم برات نامه مینویسم ،اخرین نامه ی زندگیمو،اخه اینجا آخر خط زندگیمه،کاش منو تو لباس
عروسی میدیدی مگه نه این همیشه ارزوت بود؟؟؟علی جان دام میرم که بدونی تا اخرش رو حرفام ایستادم میبینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم .
دیدی بهت گفتم بازمباهم حرف میزنیم.ولی کاش منم حرفای تورو میشنیدم،دارم میرم چون قسم خوردم ،تونم
خوردی یادته؟؟ علی تو اینجا نیستی من تولباس عروسم ولی تو کجایی؟؟داماد قلبم تویی چرا کنارم نمیای؟؟
کاش بودی میدیدی مریمت چطوری لباس عروسیشوباخون رگش رنگ میکنه،کاش بودیو میدیدی مریمت تا
اخرش روحرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داره.حالاکه چشمام داره سیاهی
میرند،حالاکه همه بدنم داره می لرزه همه ی زندگیم مثل یه سریال از جلو چشام میگذره روزی که نگاهم تو
نگاهت گره خورد یادته؟؟روزی که دلامون لرزید یادته؟؟روز خوب عاشقیمون یادته؟؟نقشه های ایندمون
یادته؟؟علی جان من یادمه یادمه که چطور بزرگترهامون،پاروی قلب هردومونگذاشتند.یادمه روزی که بابات
ازخونه پرتت کرد بیرون که اگه دوسش داری تنها برو سراغش .
یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیارییادته اون روز چقدر گریه کردم تو
اشکامو پاک کردی و گفتی وقتی گریه میکنی چشات قشنگ تر میشه !میگفتی که من بخندم. علی حالا بیاببین
چشمام به اندازه ی کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم.
هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیوفته ولی نمیدونست عشق
تو،تو قلب منه نه تو چشمام .روزی که بابام مارو از شهرودیار اواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که
دستاش خالی بودکه واسه ایندم پول نداشت ولی نمیدونست ارزوی من تو نگاه توبود نه تو دستات .دارم به قولم
عمل میکنمهنوز رو حرفام هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را
ندارم . نمیتونم ببینم به جای دستای گرم تو،دستای یخ زده ی غریبه ای تودستام باشه. همین جا تمومش میکنم
.واسه ی مردن دیگه از بابام اجازه نمیخوام .وای علی کاش بودی میدیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس
عروس چقدر بهم میان!عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده میخوام ببینمت.دستم
میلرزه،طرح چشمات پیش رومه . دستمو بگیر. منم باهات میام.....
پدر مریم نامه تودسشه ،کمرش شکست ،بالای سر جنازه ی دختره قشنگش ایستاده وگریه میکنه سرشو
برگردوند که به جمعیت بهت زده وداغ دار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چارچوب در یه
قامت اشنا میبینه اره پدر علی بود،اونم یه نامه تو دستشه چشماش قرمزه،صورتش با اشک یکی شده بود، نگاه
دوتا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفا توش بود. هردو سکوت کردنند وبه هم نگاه کردند سکوتی که
فریاد درد هاشون بود . پدر علی هم امده بود نامه ی پسرش رو بروسونه به دست مریم امده بود که بگه پسرش
به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تموم شده بود وکتاب عشق علی و مریم بسته شده . حالا
دیگه دوتا قلب نادم وپشیمون دو پدرموندهواشکای سرد دو مادر ویه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت
!مابقی هرچی مونده گذر زمانه واینده وباز هم اشتباهاتی که فرصتی برای جبران پیدا نمیکنه ............
خدای من آرزو دارم من بتونم عاشقی اینگونه باشم....
هیچ عشقی را از هم جدا مکن...