تبليغاتX
،$((تنهایی_-_عشق_-_منو خدای من؟))$،

،$((تنهایی_-_عشق_-_منو خدای من؟))$،

در همه حال خدایا فقط یک لحظه کمکم کن...

دستان عزیز سلام من آمدم ولی اینبار باد دلی شکسته تر...

اینبار به ط.ر کامل دیدم که عشق افسانه است و من تمام دنیای خودمو از دست دادم....

تنها که بومد تنهاتر شدم... 

گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم

 گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم ناراحت ميشم

گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم...

گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم

گفتي تا ابد تو قلب مني، گفتم فعلا تو قلبمی

گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم

گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه...

 من فقط دلم ميخواد طرف رو بکشم

گفتیو گفتم...گفتیو گفتم ...

وناگهان تا ما به خود آمدیم دیدم که ...

هردو تنها مانده ایم با این تفاوت که تو یه زندگی جدید شروع کردی ولی....

من هنوزم اون وفادارترینم...

*******************************************

خواستم با تو باشم نخواستی ،  

خواستم مونس و یارت باشم نخواستی ،

خواستم برای همیشه در کنارت باشم نخواستی

 خواستم هم گام و هم نفس روز های تنهایی

 ات باشم نخواستی ،

خواستم پذیرای نگاه مهربانت باشم نخواستی ،

 خواستم قلبم را به یادگار تقدیمت کنم

باز هم نخواستی نخواستی ،

هیچ کدام را نخواستی و نخواستی

وحالا من تنها ماندم چه کسی جواب دل منو میده؟

عشق یعنی پاک ماندن بسیار .. آب ماندن در مسیر انجماد ...
در حقیقت عشق یعنی سادگی ... در کمال برتری ، افتادگی ....

خوش بحال خودم که با افتخار زنده ام...


ولی حیف تو دیگه مال من نیستی ولی تا ابد دوستت دارم..


+ نوشته شده در شنبه چهارم تیر 1390 ساعت 10:13 قبل از ظهر توسط Alone Boy

آه خدای من.....

سلام به همه دوستان ...

میگم اگه دلتون خدایی شد مارو هم دعا کنید ....

در هر صورت التماس دعا دارم از همه....

                                                                 از طرف: پسر تنها


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم دی 1389 ساعت 2:47 بعد از ظهر توسط Alone Boy

چند داستان پندآموز

در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی، غم، دانش عشق و باقی

احساسات . روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان

کردند.

اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند. زمانیکه دیگر چیزس از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت

تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد. در همین زمان او از ثروت با کشتی یا شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک

خواست.

“ثروت، مرا هم با خود می بری؟”

ثروت جواب داد:

“نه نمی توانم. مفدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست. من هیچ جایی برای تو ندارم.”

عشق تصمیم گرفت که از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد.

“غرور لطفاً به من کمک کن.”

“نمی توانم عشق. تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی.”

پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد.

“غم لطفاً مرا با خود ببر.”

“آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم.”

شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غدق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد.

ناگهان صدایی شنید:

” بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم.”

صدای یک  بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد. هنگامیکه به خشکی رسیدند

ناجی به راه خود رفت.

عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود  پرسید:

” چه کسی به من کمک کرد؟”

دانش جواب داد: “او زمان بود.”

زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟”

دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد که:

“چون  تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند.”

 

 

واما داستان دوم ...

 

 

نا مه اخر شب عروسی(داستان عشق)

شب عروسیه ، اخره شبه، خیلی سروصدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباساشو عوض کنه

هرچه منتظر شدن برنگشته در را هم قفل کرده . داماد سراسیمه پشت در راه میره داره از نگرانیو ناراحتی

دیوونه میشه.مامان بابای دختره پشت در داد میزنن:مریم دخترم دراباز کن.مریم جان سالمی؟؟؟؟ آخرداماد

طاقت نمیاره با هر مصیبتی درو میشکونه میرن تو. مریم ناز مامان و بابا مثل عروسک کف اتاق خوابیده  

لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ولی روی لباش لبخنده ! همه مات و مبهوت دارن به این صحنه نگاه

میکنند. کنار دست مریم یه کاغذهست ،یه کاغذی که با خون یکی شده.بابای مریم میره جلو هنوز چیزی رو که

میبینه باور نمیکنه،بادستایی لرزان کاغذو برمیداره باز میکنه و میخونه:

سلام عزیزم دارم برات نامه مینویسم ،اخرین نامه ی زندگیمو،اخه اینجا آخر خط زندگیمه،کاش منو تو لباس

عروسی میدیدی مگه نه این همیشه ارزوت بود؟؟؟علی جان دام میرم که بدونی تا اخرش رو حرفام ایستادم میبینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم .

دیدی بهت گفتم بازمباهم حرف میزنیم.ولی کاش منم حرفای تورو میشنیدم،دارم میرم چون قسم خوردم ،تونم

خوردی یادته؟؟ علی تو اینجا نیستی من تولباس عروسم ولی تو کجایی؟؟داماد قلبم تویی چرا کنارم نمیای؟؟

کاش بودی میدیدی مریمت چطوری لباس عروسیشوباخون رگش رنگ میکنه،کاش بودیو میدیدی مریمت تا

اخرش روحرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داره.حالاکه چشمام داره سیاهی

میرند،حالاکه همه بدنم داره می لرزه  همه ی زندگیم مثل یه سریال از جلو چشام میگذره روزی که نگاهم تو

نگاهت گره خورد یادته؟؟روزی که دلامون لرزید یادته؟؟روز خوب عاشقیمون یادته؟؟نقشه های ایندمون

یادته؟؟علی جان من یادمه یادمه که چطور بزرگترهامون،پاروی قلب هردومونگذاشتند.یادمه روزی که بابات

ازخونه پرتت کرد بیرون که اگه دوسش داری تنها برو سراغش .

یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیارییادته اون روز چقدر گریه کردم تو

اشکامو پاک کردی و گفتی وقتی گریه میکنی چشات قشنگ تر میشه !میگفتی که من بخندم. علی حالا بیاببین

چشمام به اندازه ی کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم.

هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب  که چشمات تو چشمای من نیوفته ولی  نمیدونست عشق

تو،تو قلب منه نه تو چشمام .روزی که بابام مارو از شهرودیار اواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که

دستاش خالی بودکه واسه ایندم پول نداشت ولی نمیدونست ارزوی من تو نگاه توبود نه تو دستات .دارم به قولم

عمل میکنمهنوز رو حرفام هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را

ندارم . نمیتونم ببینم به جای دستای گرم تو،دستای یخ زده ی غریبه ای تودستام باشه. همین جا تمومش میکنم

.واسه ی مردن دیگه از بابام اجازه نمیخوام .وای علی کاش بودی میدیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس

عروس چقدر بهم میان!عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده میخوام ببینمت.دستم

میلرزه،طرح چشمات پیش رومه . دستمو بگیر. منم باهات میام.....

پدر مریم نامه تودسشه ،کمرش شکست ،بالای سر جنازه ی دختره قشنگش ایستاده وگریه میکنه سرشو

برگردوند که به جمعیت بهت زده وداغ دار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چارچوب در یه

قامت اشنا میبینه اره پدر علی بود،اونم یه نامه تو دستشه چشماش قرمزه،صورتش با اشک یکی شده بود، نگاه

دوتا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفا توش بود. هردو سکوت کردنند وبه هم نگاه کردند سکوتی که

فریاد درد هاشون بود . پدر علی هم امده بود نامه ی پسرش رو بروسونه به دست مریم امده بود که بگه پسرش

به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تموم شده بود وکتاب عشق علی و مریم بسته شده . حالا

دیگه دوتا قلب نادم وپشیمون دو پدرموندهواشکای سرد دو مادر ویه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت

!مابقی هرچی مونده گذر زمانه واینده وباز هم اشتباهاتی که فرصتی برای جبران پیدا نمیکنه ............ 

خدای من آرزو دارم من بتونم عاشقی اینگونه باشم....

هیچ عشقی را از هم جدا مکن...  


+ نوشته شده در سه شنبه نهم آذر 1389 ساعت 7:5 بعد از ظهر توسط Alone Boy

من همون عاشق ترینم...

خسته ام از دروغ

خزان زده ام از رفاقت

زخم خورده ام از عشق

در این کویر بی کسی نیست همراهی که بگوید آشنا ؛ چه غریب
 
 افتادی!

نیست فرشته نجاتی که خزان عشق را بهاری دوباره بخشد


در این حصار تنگ حسرت چه پنهان می کنم از خورشید حقیقت؟

باختم هر آنچه ساختم در رفاقت
باختم آنچه را به تو بخشیدم ؛ رفیق نیمه راه!


و من این ترانه های عاشقانه ام را در گوشه ای از هوای خدا ثبت
می کنم


و در گوش دل نجوا می کنم:


دل من دیگه خطا نکن

با غریبه ها وفا نکن ...


ولی حیف پرروازمان شکست . امیدهارنگ باخت ودرخت تنومندعشق واحساسمان شروع کردبه برگ ریزان.

نمی خواستم برگ پائیزی باشم وافتاده ازچشم باغبان.

ولی گویا پژواک فریاد دلم انعکاسی برخلاف آرزوهایم درزندگی رقم زده است.

واقعاُنمی خواستم دنیای بلورین احساست رادرهم بشکنم ولی...

ولی مهربانم راه من وتوجداست

ولی همسفروهمسفرشدن تاحدمرگ

دیگربرایمان بی معنی است.



گاه گاهي عشق رادر كوچه پس كوچه هاي يك شهر دور مي توان ديد...

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…

چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:

سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من درقلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت) با اینکه رفتی دیگه مال من نیستی .......



برای عشق:

 

 

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو.

 

براي عشق قبول كن ولي غرورت را از دست نده.

 

براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو.

 

براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه.

 

براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن.

 

براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير.

 

براي عشق وصال كن ولي فرار نكن.

 

براي عشق زندگي كن ولي عاشقانه زندگي كن.

 

براي عشق بمير ولي كسي رو نكش.

 

براي عشق خودت باش ولي خوب باش.

 

و در آخر اين را مي گويم ::

تامي توانيد دل به عشق نبنديد.............


+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مهر 1389 ساعت 1:29 بعد از ظهر توسط Alone Boy

و سرانجام این عشق...

دوستان همه شما کم بیش جریان منو میدونین وحالا دوست ندارم که دوباره عشقو تجربه کنم ولی دوست دارم همه شماها نظرتونو در مورد عشق بگین تا یه عده نفرات از اونها استفاده کنن تا سرانجامی تلخ مثله جریان من نداشته باشند.....

                                        www.ManOMan20.blogfa.com      

دوستان من منتظر نظرات سازنده شما هستم...   


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389 ساعت 1:33 بعد از ظهر توسط Alone Boy

خدای من بیا و حال و روز منو ببین...

خدا به خاطر همه داده ها و نداده هایت شکر

چیزی رو ازم گرفتی که من اونو برای خودم جون کرده بودم طوری که میتونم بگم داشت جای تورو تو قلبم می گرفت. مرسی که مصلحت منو بهتر از خودم میدوی.......... خدایا همیشه و همه جا چشم به راه همه الطاف تو هستم....

 

 

خدای من بیا ببین اینجا همه انسانها مرده اند...

 

دیگر عشق را نمی توان زنده پیدا کرد


+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم فروردین 1389 ساعت 10:50 قبل از ظهر توسط Alone Boy

چرا باید زنده موند ؟؟؟من از تکرار نفس دیگه خسته شدم....

زندگی از برای چیست ؟؟؟ نمی دونم که آیا تو واسه این همه نفس خودت هدفی داری یا مثل من از این دنیا سیری .........نمی دانم از هر دسته که باشی اینو می دانم .......زندگی اجبار است٬لاجرم باید زیست.........

میذونم من بزرگترین مشکلی که دارم اینه که من نمی تونم با کسی درددل کنم ولی این خیلی سخته؟؟؟ میدونم اگه مشکلاتم یکی بود با اون کنار می اومدم ولی به خدا نمیدونم تقاص کدام گناهو دارم پس میدمم به هیچکس بدی نمکنم ولی نمیدونم چرا حتی دوستام هم به من بد میکنن

اصلا اینطوری شد اصلا خدایی وجود نداره چرا به من این همه تنهایی و درد داده مگه من لذت در این دنیا نیستم ولی نه من به این ها هم راضی هستم ....درسته میگن یکی دردو یکی درمان پسندد.......من از وصل وهجران.......پسندم آنچه را جانان پسندد

 

در هر صورت زندگی چیزی نبود که انتظارش را داشتم ولی خدایا شکر که مرا تو اینچنین تنها آفریدی که بیشتر به یادت باشم ...................... ولی ای بیوفا انسان!!!؟؟؟


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388 ساعت 12:20 بعد از ظهر توسط Alone Boy

زندگی در هر حال دیدی گذشت حتی وقتی تو نبودی.......ولی بیاموزیم عشق را...

عشق حقیقی مثل روح است ، افراد زیادی درباره ی آن صحبت می کنند ، ولی تعداد معدودی آن را دیده اند .
کلید قلب ، زندگی و روح من … همه در دستان اوست . او مالک آن است فقط باید کلید را بچرخاند و بگذارد تا با تمامی شور و عشقم او را در بر گیرم.

زندگی را بی عشق سپری کن غم بزرگی است . اما این تقریبا برابر است با غمی که زندگی را ترک کنی بدون اینکه به کسی که عاشقش هستی بگویی که دوستش دارید .

گاهی در جستجوی چیزی هستید که نمی توانید آن را ببینید .
گاهی قلب چیزی را می بیند که چشم ها قادر به دیدن آن نیستند .
عشقی را داشتن و آن را از دست دادن بهتر از این است که هرگز عشقی نداشته باشی .
اگر زمانی که به تو می اندیشم ، تک گلی بود ، می توانستم تا ابد در باغ افکارم قدم بزنم .
در عشق افتادن مردم به گردن قوه ی جاذبه ی زمین نیست .
در تو خود را گم می کنم ، بی تو خود را باز می یابم و دوباره به دنبال گم شدن …
عشق مانند ساعتی شندی است که با قلب لبریز و با مغز تهی می شود .
هر کدام از ما چون فرشته ای با یک بال است . و تنها زمانی قادر به پرواز خواهیم بود که در آغوش هم باشیم .
عشق عشق است ، از بین نمی رود .
کسانی وارد زندگی ما می شوند و به سرعت بیرون می روند . افرادی برای لحظه ای کوتاه می آیند و جای پایشان بر روی قلب ما باقی خواهد ماند و ما هرگز دیگر آن فرد قبلی نخواهیم بود .
مرد با چشم هایش عاشق می شود و زن با گوش هایش .
عشق ورزیدن ، خود درس زندگی است .
لذت عشق زمانی است که آن را نثار می کنی بیشتر از زمانی است کهن دریافتش می کنی .
طریق دوست داشتنی هر چیز این است که بدانی ممکن است آن را از دست بدهی .
قسمتی از وجود تو در من رشد کرده و ، تو خواهی دید ، تو و من برای همیشه ، هرگز از هم جدا نخواهیم شد .
شاید در مسافت ولی در قلبمان هرگز .
عشق با چشم هایش نمی بیند بلکه با فکرش می بیند از این رو خدای عشق بال زد و تار یکی را ترسیم کرد .
بهتر است منفور باشی به خاطر چیزی که هستی تا محبوب باشی به خاطر چیزی که نیستی .
بعضی از انسانها برای بدست آوردن عشق می میرند و بعضی برای از دست دادن آن .
عشق مانند غنچه گل سرخ است ، می تواند پر از شکوفه شوئد یا به آرامی بمیرد .
عشق مانند غنچه گل سرخ است ، می تواند پر از شکوفه شود یا به آرامی بمیرد .
همانطور که به زیبایی تو خیره شده ام ، با خود می اندیشم ، هرگز فرشته ای را دیده ام که در ارتفاعی چنین پایین پرواز کند .
کلمات دلنشین مانند شانه ی عسل هستند ، روح را حلاوت می بخشند و به جسم سلامتی می دهند .
بیا و بگذار تا صبح از عشق لبریز شویم ، بیا خود را با عشق تسکین دهیم.
چرا تلفظ عباراتی نظیر « خداحافظ » ، « پوزش می خواهم » و « دوستت دارم » چنین راحت است ، اما بیان کردنشان بسیار دشوار ؟
عشق ، اشتیاقی شدید برای شدیدا دوست داشته شدن است .
عشق فرشته ای است در لباس هوس …
هرگز نمی توانیم کسی را که به او لبخند نزده ایم از ته دل دوست داشته باشیم .
آتشی که عشق روشن می کند بسیار بیشتر از سردی و خاموشی ای است که تنفر به بار می آورد .
هر لحظه ای که صرف عشق ورزیدن نشود ، به هدر می رود .
عشق طریق مخصوص به خود را دارد .
نمی توانم به تو نشان بدهم که دوستت دارم . زمان این را نشان خواهد داد .
ازدواج زمانی کامل می شود که هر دو نفر به این باور برسند که به چیزی بیشتر از شایستگی خود رسیده اند .
اگر چیزی را دوست داری … بگذار برود اگر به سوی تو بازگشت واقعا می خواهد که مال تو باشد .
عشق واقعی همچون زیارت است . وقتی اتفاق می افتد که بدون برنامه ریزی قبلی طلبیده شود ولی کمیاب است زیرا اکثر مردم برنامه ریزهای ماهری هستند .
اگر بتوانم مانع شکستن یک قلب شوم ، زندگی ام بیهوده نبوده است .
عشق را بشناس تا شادی را بشناسی . بدون عشق ، شادی وجود ندارد .
زیبایی را با چشمانی زیبا بین می توان دید .
دو نیمه ، شانس کمی دارند اما با پیوستن … بله ، آن ها کامل می شوند … اما پیوستن دو انسان کامل یعنی زیبایی ، یعنی عشق .
دوری با عشق همان می کند که با با زبانه های آتش ، عشق کم مایه را خاموش می کند و عشق را شعله ور تر .
علاج تمام کجروی ها ، نادانی ها و جنایت ها … عشق است .
هر چیز زیبا و جذاب خوب نیست ولی هر چیز خوبی ، زیباست .
عشق ترکیبی از یک روح در قالب دو تن است .
تحمل دوری خیلی چیزها برای من آسان است ، اما تحمل دوری تو نه .
عشق ناپخته م یگوید : من تو را دوست دارم زیرا به تو نیاز دارم . عشق پخته می گوید : من به تو نیاز دارم زیرا دوستت دارم .
هر کجا که عشق هست زندگی هست .
جایی که ما به آن عشق می ورزیم خانه است . خانه ای که شاید پاهایمان آن را ترک کند ولی قلبمان هرگز .
توانایی بیان اینکه چقدر کسی را دوست داری عشق است اما اندک
عشق ، هیچ محدودیت و پشیمانی نمی شناسد .
عشق فقط از سه حرف تشکیل شده که معانی بسیاری در پشت این حروف نهفتهاست .
عشق زمانی واقعی است که از قلب انسان برخیزد نه زمانی که بر زبان جاری شود .
تا زمانی که دل شکسته نشوی عشق را نخواهی آموخت .
به ندای قلبت گوش کن ، زیرا از حقیقت آگاه است .
در شب تاریک زندگی به تنهایی قدم می زنم ، تو شمع من هستی ، نور درخشان من !
عشق ورزیدن زمانی است که دیگر هیچ بهانه ای برای تنفر نداشته باشی.
آهنگ ، ترانه ای بدون کلام است و مرگ ، زندگی ای بدون عشق .
اگر واقعا عشق را یافتی ، به آن پرواز بده و رهایش کن . اگر خودش ماندن را انتخاب کرد ، به این معناست که عشق واقعی تو همان است .
عشق غیر قابل پیش بینی است . نمی دانی چه زمانی خواهد آمد .
عشق ، مهار ناشدنی است و همچنین کسی که در دام عشق گرفتار شده .
عشق ، سازی است که نوای دوستی سر می دهد .
اگر بعد از سال ها تو را ملاقات کنم ، چگونه باید به استقبال تو بیایم ؟
بودن یعنی عشق و عشق تو ، یعنی بودن .
فروش عشق حقیقی هرگز آرام نخواهد گرفت .

اگر بخواهید به قضاوت اشخاص بنشینید زمانی برای دوست داشتن انها نخواهید داشت.
امروز تو را بیشتر از دیروز ولی کمتر از فردا دوست دارم.
گر خودت را دوست نداشته باشی چگونه می توانی دیگران رادوست بداری؟
عشق حقیقی انجاست و به دنبال هیچ کسی نیست پس برو و ان را دریاب.
هرچه بیشتر عاشق باشی هم بیشتر ازار می بینی و هم بیشتر لذت می بری.
عشق مانند یک الا کلنگ پر فرازونشیب است.تورابه مسیر دیگر منحرف نخواهد کرد وبا تمام فرازو نشیب هایش به مقصد خواهد رساند.
قلب یک زن اقیانوسی از رازهاست.
با تو بودن مثل قدم زدن در صبحی بسیار روشن است بی گمان شور تعلق به انجا را دارم.
عشق بسیار شبیه یک کرگدن است کوته نظر و عجول. اگر نتواند راهی پیدا کند ان را خواهد ساخت.
وقتی مرد جوانی شکایت می کند که زنی قلب ندارد علامت مطمئنی است که ان زن قلبش را ربوده است.
عشق مانند بیسکویت ترد است که اسان ساخته میشود و اسان میشکند.
می توان در یک ان عاشق شد.رها شدن از عشق است که زمان می طلبد.
عشق یعنی هیچگاه نگویی(پشیمانم).
عشق همچون سنگ ثابت و همیشگی نیست بلکه همچون نان است که هر روز باید از نو ساخته شود.
قبل از عاشق شدن بیاموز چگونه در برف بدوی بدون اینکه ردپایی از خود بر جای بگذاری.
عشق-چگونه چنین کلام کوچکی معنایی چنان بزرگ دارد؟
کسانی که عشقی ورای دنیا دارند نمی توانند از ان جدا باشند. هرگز نمیرد انکه دلش زنده شد به عشق.
وقتی کسی را دوست داری به او بگو فریاد بزن فورا و در همان لحظه بگو وگرنه تو را پشت سر خواهد گذاشت.
معشوق کسی بودن یعنی زندگی برای همیشه در قلب او.
عشق مانند جنگ است اسان شروع می شود و دشوار پایان می پذیرد.
عشق حقیقی ابدی است.
عشق…مانند شن روان است.اگر به ان چنگ بزنید از میان دستان شما خواهد لغزید. به ارامی پیمانه ای از ان بردارید تا روح شما را لبریز کند.
تنها عشق من از تنها تنفرم پدید امده است.
به من نگو چرا که همیشه ان را شنیده ام چیزهای زیادی برای نفرت وجود دارند ولی چیزهای بیشتری برای عاشق شدن.
شهوت برخاسته از ذهن است عشق برخاسته از قلب و روح.
عشق غذای روح است.
عشق مانند پیتزا است وقتی خوب است واقعا خوب است وقتی که بد است باز هم تا حدودی خوب است.
امروز عشق بورز تا هرگز دیروزت خالی نباشد.
زمانی که مرا بوسیدی متولد شدم وقتی که مرا ترکم کردی مردم ودر دو هفته ای که مرا عاشقانه دوست داشتی زندگی کردم.
من از عشق تو به چه چیزی خواهم رسید؟(( به عشق تو))
عشق واقعی را فقط می توان در چشمهای انسان عاشق دید. عشق نمی تواند حسد و غرور یا تشویش و نگرانی باشد عشق همان چیزی است که در اعماق قلب تو یافت می شود و اشتیاق کسی را دارد که قلب او نیز مشتاق توست.
خدا عشق است.
عشق عمل بی پایان بخشش است. یک نگاه محبت امیز که عادت می شود.
با خودت و با عشق صادق باش.
صدای یک بوسه به بلندای صدای گلوله ی توپ نیست اما انعکاس ان مدت زیادی باقی خواهد ماند.
از زمانی که تو را ملاقات کردم *ما*نسبت به * تو*یا* من* سحر امیز تر شده است.
عشق لحظه ای است که تا ابد می ماند.
بزرگترین درس زندگی را بیاموز عشق: فراموشی و بخشش.


+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم دی 1388 ساعت 1:59 بعد از ظهر توسط Alone Boy

به نام آنکه معنی دوست داشتن رابه من وتوآفرید

توی ساحل روی شن هاقایقی به گل نشسته

                                             یکی با چشمون گریون گوشه ای تنها نشسته

ساکته امّاتوقلبش پریک دنیاشکایت

اگه روزی به غیرتونگاه کنم تب کنم فرداش بمیرم

سلام امیدوارم که دردلت جایی ازکینه ونفرت نباشد.

برای آنکه بدانی شب وروزدرعذاب دیدن ماه روی توهستم بایدخدای عشق باشی برای آنکه بدانی چقدربه ای توگریه کردم.بایدخدای گریه بشی برای آنکه بدانم چقدرازمن نفرین داری بایدخدای نفرین باشم برای آنکه بدانم که چقدرازمن کینه داری باید خدای کینه شوم برای آنکه عاشق توباشم بایدخدای عاشق باشم وبرای آنکه عاشق هوس شوم بایدخدای هوس شوم بایدخدای هوس شوم میدانی این راخوب دردلم گمان میدهم که روزی عاشق می شوی دوست میداری امانه عاشق واقعی بلکه عاشق هوس بلکه عاشق دنیا ومن هم عاشق مردن هستم واین را هم خوب می دانم که ازبهرمردن می ترسی اماوام...


+ نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387 ساعت 1:3 قبل از ظهر توسط Alone Boy

عشق همیشه ((عشق))نیست عشق است...

به نام خالق تنهایی و عشقی که قاتل انسانهای صادق است؟؟

سلام من به همه انسانهایی که به نوبه خو از عشق تفسیری دارند، گاهی آن را بین غیر هم جنس پیدا می کنند وگاهی آن را در یک دوستی یا در احساس یک مادر به فرزندش............؟

نمی دونم واسه چی شروع به نوشتن کردم ولی دلم تنگ شده نمیدونم چرا ولی اینو می دونم که در این دنببا خیلی بی کس و تنها شدمهمه منو انداختندو رفتند حتی اونی که بهم قول داده بود یه عمر با من می مونه ..........آخه چی بگم دنیا این رسمشه؟! عاشق کسی بشی که عاشق غریبه هاست یا اصلا از عشق بویی نبرده این دنیا فقط وفقط بهم یاد داد که:

   اگر خواهی جهان در کف اقبال تو باشد

                                             خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

 

 


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 ساعت 0:17 قبل از ظهر توسط Alone Boy

دانلود نرم افزار

دانلود فيلم

بهراد آنلاين

پوزخند